مثل بهار

خرید بک لینک

می توان غنچه بود و پیشِ بهار دل رها کرد در هوای قرار

سرخ شد مثل ظهر تابستان در نگاه شکوفه صبح بهار

می توان بال زد غروب دمی تا کنار درخت زرد خزان

در زمستانِ غصه شد دلگرم، مثل یک قو رها ز رنج حصار

می توان دید لحظه ای که گذشت را در آیینه همیشۀ آب

زندگی کرد مثل خاک و گرفت آتش عشق را دوباره به کار

می توان در نگاه آینه ها خواند خط های درهمِ یک عمر

یا که خندید روی آب و گذشت از فراسوی فصل ها یک بار

می توان بود پیش هم حتی در دو سوی مدار فاصله ها

یا که شد دور از خود و سرگرم در بیابان خشک لیل و نهار

می توان باغ بود و از خود گفت یا که شد خار و سوخت تنهایی

یا شبی مثل یک غزل طی کرد راه صد ساله را به یک انکار

می توان نیست شد میان تبِ آسمان سوز یک گناه ولی

تازه از آستان توبه عروج کرد تا عرش کبریایی یار

می توان خواست از خدا دستی باز و پا در خیال سرو گذاشت

چون درختی کهن جوانه زد و میوه داد و بهشت شد انگار

می توان آشناتر از دیروز محو فردا شد و گرفت امید

از همین حال رفتنی و نمود راه های نرفته را هموار

ترنم سکوت...

ما را در سایت ترنم سکوت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 16:12

صفحه بندی